جمعه در اندرونی منزل لمیده بودیم و فیلم تماشا می نمودیم که ناگهان صدای جیغ موبایل همایونی بلند شد و پیامکی بدین مضمون رسید: "بیچاره! چه نشسته ای که هشتم باید بریم سر کلاس!"

ابتدا مبلغی جوگیر شده از جای خود برخاستم! دوباره نشستم و دوباره برخاستم!شده بودم اینجوری ! با خود گفتم:کلاسا که از دهم می شروعد!
پس از اندکی تامل  ناگهان اینجوری شدم .این قسمتو براتون فلش بک روایت می نماییم:
با خود گفتم: چرا همه دوس دارزود برن سر کلاس و تو دوست نداری؟همه تشنه علمن و تو....؟؟؟دلم شکست! بهدشم این مراحلو طی نمودیم: و همش میگفتم :اخه چرا؟چرا؟ چراااا؟

ناگهان فکری در درونم درخشیدن گرفت! پس از اندکی بررسب فهمیدم که شیطانک درونم است که با چراغ قوه علامت می دهد! بهش گفتم:"چته؟چه مرگته؟ چه مرضته؟ چه دردته که پابرهنه می پری وسط فکر آدم؟رشته افکارم را از هم گسیختی!"
:همیشه که چنین فرصتی به آدم نمیدی!میخواستم بگم به جای اینکه ونگ بزنی بشین مشکلتو ریشه یابی کن!
با خود گفتم:نه بابا! اینم ترشی نخوره یه چیزی میشه! و با خود تاملیدم:خوب من از اولشم درنبودم! پینوکیو اخرش ادم شد اما تو ادم نشدی ریحانه!
:موضوع موضوع موضوع به این
ن ن  سادگیا آ آ آ نیست نیست نیست !
صداش همینطوری در اتاق خالی ذهنمان می پیچید و عجب اکویی هم داشت!
دوباره برگشتم سر همون ریشه یابیه! کل دوران طفولیت و نوجوانی را در ذهنم کنکاش کردم و اخر به این نتیجه رسیدم که تو بیمارستان عوضم کردن وگرنه من اینطوری نمیشدم!
:اه! تو چقدر خنگی!مشکل این نیست که تو نمیخوای بری! مشکل اینه که بقیه میخوان برن! حتما یه کاسه ای زیر نیمکاسه س!
دوباره فکرمو به کار انداختم:راس س س س میگه!انتخاب واحد که هنوز نتمامیده!
انگار ییهو موتور ذهنم روشن گشت!از حق نگذریم از شما منطقی تر بودم! به جای اینکه توقعات بیجا داشته باشم و اینجوری  شم و غر بزنم از اولش میدونستم که نظر ما کمی تا قسمتی بی ارزشه!پس من یه پله از شما جلوتر بودم!(از این فکر ناگهان لبخندی گوشه لبمان پدیدار گشت! البته شایدم یه لبخند غلیظ تر مثلا اینجوری:)
همینجور که در بحر مکاشفت مستغرق بودیم ییهو گفت:بابا گوشیتو بردار سرمون رفت!
جهیدم به سمت گوشی و دیدم هی وای من!(ه رو با فتحه بخوانید لطفا)چن تا اس اومده و من ناغافل غافل موندم!خوندمشون!مضمون همشون همین بود:شنبه واقعا باید بریم یونی؟قیافم دقیقا همینجوری شد:.پس اینه ماجراااا !!!!!! یه آهی هم کشیدم وگفتم هی روزگار وحشی!

واینک در پایان! چکیده تفکراتم در این باب:

۱.در کلاس ما اقلیت بر اکثریت میچربد!

۲ و ۳ و ۴ .حوصله دردسر ندارم پس سانسور شد!

۵ .:اخر تو به ریشه مشکل نرسیدی پس من میگم! ببین ! همه ما یه جورایی خودشیرینیم ولی بعضیا دیگه شکرک زدن!

منم یهو یه جوری شدم!یعنی اینجوری شدم  بهدشم  چون واقعا شیرینی اون بعضیا دلمو زد!
بهد با خود گفتم: نه! اصلا به همه میگم:
نشینید اینجا پای اراجیف من!اینا براتون نون و اب نمیشه!پاشید بیاین سر کلاس که از قافله خودشیرینا عقب نمونیم !